از رسالت سر کرمان سوار تاکسی (پیکانِ سفیدِ نه چندان نو) شدم به مقصد سید خندان. راننده یک پیرمرد خیلی مسن بود شاید هفتاد سال. یک خانم هم جلو نشسته بود. وقتی رسیدم سید خندان خواستم کرایه را بدم و گفتم بفرمایید. اما مثل اینکه پیرمرد گوشش سنگین بود. اصلا متوجه نشد. و بعد اون خانم برگشت و کرایه را از من گرفت و بقیه پول را حاضر میکرد که به من بدهد. پیرزنی بود که شکسته تر و مسن تر از پیرمرد مینمود. دو زاری اَم تازه جا افتاد. این تیم متشکل از یک زوج سالخورده مکمل هم بودند و اینگونه روزگار را میگذراندند. پیرزن خواست بقیه پول را بدهد. گفتم نمیخواهم و رفتم.
نوشتههای تازه
بایگانی
- فوریه 2012 (1)
- دسامبر 2011 (1)
- ژوئیه 2011 (1)
- مه 2011 (1)
- مارس 2011 (1)
- فوریه 2011 (1)
- دسامبر 2010 (1)
- سپتامبر 2010 (2)
- اوت 2010 (1)
- دسامبر 2009 (1)
- اوت 2009 (1)

بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته