هر مدفون بودنی به معنای نیست شدن نیست. گاه برای اینکه رشد کنی باید گم شوی. باید دفن شوی. باید به لجن آلوده شوی. غرق شوی. و در نهایت، رشد کنی.
آری، مانند دانه ای که در دست باد سرگردان میشود. بعد از زمین گیر شدن، لجن ها زمینه رشدت را فراهم میکنند. و با لمس آب رشد کنی. و از مستیِ دیدن خورشید صعود کنی. در عطش لمس خورشید بالا بروی…

افسوس. آنگاه است که میفهمی در بند خاک اسیری. ناامید نمیشوی. برای رهایی از سامسارا هزاران دانه میشوی. هزاران روایت میشوی… 

 

 

 

تفسیر: فکر نمیکنم اگر کسی جملات خودش را تفسیر کند چندان جالب باشد. اما گاهی لازم است بخشهایی را برای خواننده ای که پیش زمینه ای ندارد روشن کنیم. به هر حال، منظور از مدفون بودن را شاید حکایت شیخ صنعان عطار به بهترین نحو ممکن بیان کرده باشد. داستان داستانِ گذشتن از من برای رسیدن به اوست. چنانچه بایزید بسطامی به مردی که در جستجوی حق بود گفت اموالت را ببخش و به کودکان شهر پول بده که تو را در بازار شهر با گِل بزنند. به این ترتیب سلطان عارفان میخواست آن مرد را از هر آنچه که دارد جدا کند. اما وجه دیگری از داستان زمانی ظاهر میشود که به حق نزدیک تر میشویم. در آیین بودایی سامسارا به معنای سرگشته بودن در روزمرگی و تناسخ دوباره است. به این معنا که تا زمانی که روح انسان به حقیقت دست پیدا نکند آشفته است و بعد از مرگ در قالب کالبد جدیدی این شانس را دارد که به جستجوی گم شده­ ی خود بپردازد. و با ملحق شدن به نیروانا از دور حیرانی نجات میابد. اما گویی که نیروانا در عالم خاکی نمی­آید به دست. گویا نیروانا مانند یک بردار است که جهت بهتر شدن را به ما نشان میدهد. اما دانه که هیچ وقت به خورشید نمیرسد. گویا تقدیر ما نرسیدن به نیمه گمشده و غم است. به رسم سامسارا روحت در قالب هزاران دانه­ ی جدید دمیده میشود. هر کدام از دانه ها مانند تو یک روایت میشوند. یک روایت که شاید همیشه ناقص بماند.