تهران، ونک، ساعت 5.5 بعد از ظهر. نیم ساعت از غروب گذشته. ترافیک وحشتناک. ام پی تری پلیرت داره Song from a secret garden رو پخش میکنه. تو سیل جمعیت راه میری، آدم ها رو نگاه میکنی اما چیزی فرای قیافه هاشونو می بینی. با خودت فکر میکنی: چه جالبه! هرکس تو این جمعیت یک زندگی داره، یک نگاه داره، یک دنیا داره. داری به آفرینش فکر میکنی و شاید یک سری چیزهای غیر قابل وصف..
آهنگ عوض شده: Moon Fire و داری تو ولیعصر به سمت جنوب میری. تصمیم میگیری از خیابون رد شی. احساس میکنی که یک دفعه فرو رفتی و با صدای «وای» گفتن یک خانم که اونم داشت از خیابون رد میشد به خودت میای! مورفی را با تمام وجود احساس میکنی. پل فلزی یک سوراخ داشت به اندازه یک ونیم در یک و نیم وجب که پای چپ تو تا باسن باید حتما تو اون فرو می رفت! و شلوار لیِ ای که امروز افتتاحش کردی تا زانو تو آب فرو بره! اینجاست که به این نتیجه میرسی که ما تو فارسی معادلی برای گفتنِ FCUK و SHI*T با صدای بلند در هنگام عصبانیت نداریم.
آب ها رو از تو کفشت خالی میکنی، سریع سوار یک ماشین میشی. از پشت شیشه ماشین جمعیتو نظاره میکنی.
آهنگ Chi Mai شروع میشه…

بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته