سفر

چند روز پيش سفري به کوتاه به اصفهان داشتم. سفر خوبي بود. ديدن دوستان قديمي خوب است!

چيز هاي بسياري آموختم. البته نه از دوستان!

در راه 6 ساعته تهران به اصفهان و برعکس آن دو بار شعر مسافر سهراب را خواندم! اگرچه به ياد مياورم که از روزگاران دور (ايام راهنمايي) آنرا بارها خوانده ام و همواره لذت برده ام، اما اين بار متفاوت بود. اگرچه ظاهرا با اتوبوس مسافرت ميکردم اما راه را پرواز کردم!

اين بار شعر سهراب را از ديدگان باز دکتر سيروس شميسا ديدم. تفاوت چه بود؟

من در اين سفر آموختم که «ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد»

توجيهي شاعرانه براي « دچار بودن ماهي کوچک به آبي درياي بيکران» يافتم.

و تفسير غم را چه زيبا ديدم: «اشاره ي محوي به رد وحدت اشيا»، چه غم شيرين تلخي!

در ونيز آموختم که :« تکان اتوبوس ذهن مرا تکان ميدهد!»، با اينکه ميدانستم که چقدر دچار غبار روزمرگي و اينرسي عادات هستم آنرا شفاف تر از هميشه ديدم: «واژه بايد خود باد، خود باران باشد»

و در کرانه هامون شنيدم :

- بدي تمام زمين را فرا گرفت

- هزار سال گذشت

- صداي آب تني کردني به گوش نيامد.

و عکس پيکر دوشيزه اي در آب نيفتاد.(اشاره به عدم ظهور پيامبر زرتشتي که منجي عالم خواهد بود.)

همراه سهراب خواندم:

«در اين کشاکش رنگين، کسي چه ميداند

که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است»

سفر مرا به اين آرزو برد : اي کاش میشد مرغ هاي باغ نشاط در کشمير غبار تجربه را از نگاه من هم بشويند.

و چه اندازه گرم زمزمه سهراب را در کنار درياچه تال حس کردم:

«عبور بايد کرد

و هم نورد افق هاي دور بايد شد

و گاه در رگ يک حرف خيمه بايد زد

عبور بايد کرد

و گاه از سر يک شاخه توت بايد خورد

عبور بايد کرد».

- بهمن 1387

خشکید و کویر لوت شد دریامان     امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره‌دل دیوصفت مشتی شمر     چون آخر یزید شد دنیامان
مهدی اخوان ثالث

دروغ، تزوير، خيانت، زشتي‌، ريا، بدي، جنايت، پستي‌، کثافت را مي‌توان همه جا ديد. زمین آلوده است. به هر طرف نگاه کني،‌ تعفن را مي‌بيني‌. بوي ‏کثافت فضا را مسموم کرده است، وحشي‌‌گري را در اوجش مي‌توان ديد. سياهي‌، سياهي‌ است که مي‌تازد. در هر کوچه در هر زاويه مي‌نگري، کفتاري را مي‌بيني‌ افتاده بر ‏لاشه‌اي. مي‌درد. و لاشخورها چنگ و دندان‌هاي خون‌آلود وحشي‌ها را مي‌نگرند؛ اميد ماندن بقاياي جنازه ها را دارند. سنگینیِ این جوّ مسموم خفه‌ات مي‌کند. اجازه تنفس نمي‌دهد‏.‏ ظاهر آشفته مردم را از ديد ناظر سوم مي‌بيني‌. که چقدر نزديک به سطح زمين و پست حرکت (زندگی) مي‌کنند. هنگامي‌ که در ظاهر مريضشان دقیق می‌شوی،‌ دردی‌ سياه وجود مغمومت را در بر ‏مي‌گيرد.

غرق در اين پندارها هستی. قدم‌زنان در یک پیاده‌رو در آلوده‌ترین شهر دنیا(تهران). با صدای کودکي دست‌فروش که ظاهر چندان مناسبی ندارد به خودت می‌آیی. کودک می‌گوید:” آقا این کيف پول ده- بيست متر پيش از جيبتون افتاد”. ‏کيف را از او مي‌گيري و تشکر مي‌کني‌. مي‌گويد:”داخلشو چک کن چيزي کم نباشه”. دودلي‌. اما براي اطمينان چک مي‌کني‌. همه چيز سر جاي خودش است‏. تشکر مي‌کني‌ و به راهت ادامه مي‌دهي.

بی‌اختیار لبخندی، از اعماق ناخودآگاه‌ات، بر چهره‌ات نقش مي‌بندد‌. با خدايت زمزمه مي‌کنی:” بار دگر غافلگيرم کردي!”

‏اي کاش عظمت همیشه در نگاهمان باشد.

در زیر حکم تکفیر اسپینوزا (فیلسوف وعارف هلندی) دیده می‌شود. شاید این متن، مسقل از نوع دین یا مذهب، حکایتی باشد از بُرّندگیِ شمشیرِ شرع:

به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم. تمامی لعنت های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه بطور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته ای از او را بخواند.

قرن هفدهم

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.